مهدی فاطمه
تو نگاه عشق را به من حقیر آموختی
تو سکوت را در دل شب با صوت قران شکستی
و به من یاد دادی که چگونه در دل شب راز و نیاز کنم
تو سرود عشق را


با معنایش برایم خواندی 


حال چگونه رویت را از من پنهان مینمایی که من در حسرتت آواره بمانم
مطلب از : دوست عزیزم غریبه ی آشنا
بنام تو زبانها گویا شده،بنام تو جانها شیدا شده،زشتها زیبا شده،کارها هویدا شده
راهها پیدا شده..به نام توست چشم مشتاقان گریان..دلـهای عـارفان سـوزان و
تنهای عاشقان بیجان...
الهی!
از پیش خطر و از پس راهم نیست...
دستم گیر که جز تو پناهم نیست
الهی!
ای گشاینده زبان مناجات گویان و ای انس افزای خلوتهای ذاکران و ای حاضر
نفسهای رازداران..در حاجت کسی نظر کن که او را یک حاجت بیش نیست..
مرا تا باشد این درد نهانی............تو را جویم که درمانم تو دانی
الهی!
چون یتیم بی پدر گریانم..درمانده در دست خصمانم.خسته از گناهانم و زخویشتننالانم..خراب عمر و مفلس روزگار:
من آنم
ای جمله بی کسان عالم را کس.............یک جو کرمت تمام عالم را بس
من بیکسم و کسی ندارم جز تو..............یا رب تو بفریاد من بیکس رس
دلم را آهسته حمل کنید، شكستنیست!

سلام آقا جان!
باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشستهام... میبینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفشها را به گوشهای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش میبرد. همان که خودش را با سنگ ریزههای کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصلهای است به اندازه یک قلب بیقرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...
مردم از کنارم میگذرند و به اشکهایم میخندند... شاید دیوانهام میپندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون میرقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم میشود... ای کاش بودی و با عبایت شانههای ارزانم را گرما میبخشیدی... از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همینجا... کنار خرابه دل...
چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت
خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی دعای این همه شبزندهدار کافی نیست
... نگاه میکنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شدهام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت میرسد کاری بکن! تشنهام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کردهام... میخواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و میرود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچگاه دست از سر دلم بر نمیداری.
صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمیدانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشتهام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبههایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچینهای باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی میماند تسخیر ناشدنی.
آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبههایش مایه خنده فرشتهها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعههایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبهاش را ریختم توی جعبهای از امید و دادمش دست فرشتهای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».
آقای من....مهدی××ای نور دیدگانم.....اگر خورشید وجود من نباشی در زیر باران می میرم طوری که هیچ کس از مدفنم آگاه نمی گردد ....
مولایم تا چه وقت در تو سرگردان باشم........ بیا.......مهدی جان ....
در فراق بقیه الله................

***اللهم عجل لولیک الفرج***
مولایم***آقای من***کاش ردی از تو داشتم
یا نام و نشانی از کلبه ی با صفایت!! اما افسوس
که همیشه باید در حسرت این خواسته بمانم!
مولای من**مهدی فاطمه!زندگی چون اقیانوس
غریبی است که باید به راز غریبی اش پی برد
سرور من**میخواهم از راز غیبتت بدانم .نمی دانم
شاید هنوز برای درک مطلب عاجزم.
سرور عالمیان!تمام چشمها منتظر تواند اهل دنیا
می خواهند فرش زیز پای مرکبت باشند...
نمی دانم چرانمی آیی؟
مهربانم**به خدا سوگند !دنیا را آذین می بندیم اگر
لحظه ی آمدنت را بدانیم؟؟
مولایم*******سعادت دیدار را از ما نگیر*******
***اللهم صل علی محمد و آل محمد***
رفاقت روفقا
دو نفر به نامهای محمد که ابادانی و دیگری علی که تهرانی بود تو خدمت با هم به قدری دوست بودند که اگه 2ساعت همدیگه را نمی دیدند نگران حال هم دیگه میشدند
خلاصه موقع رفتن و خدا حافظی علی به محمد گفت هر وقت که کار خوب خواستی بیا تهران. محمدبه علی گفت من پول وپله ندارم ولی هر وقت که زن خوب خواستی بیا ابادان
گذشت و بعد یک سال علی اقای تهرانی هوس زن گرفتن میکنه ومیره ابادان و شروع به گشتن ادرس خونه رفیقش میکنه و وقتی میرسه با یک خانه ساده وفقیرانه مواجه میشه در و میزنه و محمد بیرون میاد وتحویل گرم ودعوت به داخل خانه یک هفته پذیرای عالی
در این مدت محمد در فامیل و اشنا ودوست هر دختردم بختی را که سراغ داشت نشان علی داد ولی علی اقای تهرانی ما نپسندید . در هین خدا حافظی دختری زیبا و سر و سنگینی از همسایگی محمد امدو وارد خانه علی شد از بخت خوش محمد علی از این دختر خوشش میاد
حالا این دختر کیه محمد میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نامزدش
محمد قبول میکنه بدون اینکه علی بفهمه با خانوادها وبا نامزدش صحبت میکنه و اونا رو راضی میکنه و دست نامزدش و میزاره تو دست رفیقش و می فرسته تهران
بعد یک سال محمد ابادانی گوشه گیر ومعتاد میشه
مادرش بهش میگه همسرتو دادی رفت حداقل برو ببین رفیقت بهت کار میده یا نه
محمد میره تهران و دنبال ادرس رفیقش میگرده وقتی میرسه با یک ساختمان با چه عظمتی مواجه میشه در میزنه و وقتی علی گوشی رو بر میداره و میگه کیه و اون جواب میده منم محمد بازکن که امدم" اون که منتظر شنیدن بیا تو و تحویل گرم بود شنید :اقا برو که من رفیقی به این نام ندارم " محمد با خودش میگه حتما صدام عوض شده نشناخته دوباره در میزنه و میگه علی منم محمد از ابادان امدم
ولی علی جواب داد: اقا من که گفتم برو من کسی به نام محمد نمی شناسم" محمد دلش میشکنه و میگه رفیقم نا مردی کرد . رفت روبه روی ساختمان توی یک پارک که استراحت کنه و خستگی در کنه که ناگهان می بینه سه نفر که قیافهاشون مثل دزداست دارند به طرفش میاند .
با خودش گفت اینا میاند منو کتک میزنند و بعد هم پول هامو میگیرند میرن پس بهتره که صداشن کنم و پولاهمو بهشون بدهم و کتک رو نخورم
خلاصه صداشون کرد و ماجرا را گفت و خواست پولها رو بده اونا گفتند حالا که اینجوره ما تازه از دزدی امدیم و بیا این پنجاه هزار تومان مال تو"
محمد خوشحال شد و با خودش گفت میرم یک دست کت و شلوار میخرم و یک حمام عمومی میرم یک ارا یشگاه میرم و بر میگردم ابادان و به مادرم می گم که رفیقم بهم کار داد ولی من نخواستم
این کارها را انجام میدهد و میره سوار اتوبوس بشه خانمی با ماشین براش بوق می زنه ومیگه: اقا بیا سوار شو"محمد در جواب میگوید :خانم برو من بچه تهران نیستم و از همه ادما گول میخورم و بچه ی ساده ای هستم"ام خانم از ماشین پیاده شد و گفت:بیا سوار شو من از تیپ قیافه ی تو خوشم امده و میخوام که برام کار کنی"محمد هم قبول میکنه و سوار میشه و به محل کار خانم که یک فروشگاه لباس بزرگ بود میرند و خانم به محمداقای ابادانی ما یک قرفه برای کار میده
بعد چند ماه خانم به محمد رو کرد و گفت:از تو خوشم امد و فهمیدم که واقعا مردی الان هم اگه بخواهی میتوانی بیای و با دخترم ازدواج کنی"
محمد که از خداش بود موافقت کرد و بعد یک سال دختر رو به محمد کرد گفت :بالا شهر یک مجلس شراب خوری داریم . بیا و تو هم با ما بیا "محمد هم قبول میکنه و وقتی که وارد مجلس می شند یک گوشه مجلس رو اختیار میکنه و میشینه
در اون گوشه مجلس محمد کسی رو دید که براش اشنا بود اون کی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نامزد سابقش که الان همسر علی تهرانی شده بود
محمد گفت: ساقی اول من " همه گفتند بگو گفت:
پیک اول بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و وفا نکرد "همه زدند
پیک دومی بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که امدند به دادم رسیدند"همه زدند
پیک سوم بزنید به سلامتی این زن که بهم کار داد و این دختر که همسرم شد"همه زدند
علی که از حرفهای محمد ناراحت شده بود گفت :ساقی دوم من"همه گفتند بگوگفت:
پیک اول و بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و وفا کرد"همه زدند
پیک دوم بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودند من فرستاده بودم "همه زدند
پیک سوم بزنید به سلامتی قسم خوده بودم نگم اما میگم این زن که مادرم و این دختر که خواکه خواهرمه

